|
ضعیفالنفس شازده کوچولو تو سیاره سوم تو اخترک بعدی مِیخوارهایی مینشست. دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد. به میخواره که صم بکم پشت یک بطری خالی و یکی دوتا بطری پر نشسته بود گفت: - چه کار داری میکنی؟ میخواره با لحن غمزدهیی جواب داد: - می میزنم. شازده کوچولو پرسید: - می میزنی که چی؟ میخواره جواب داد: - که فراموش کنم. شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید: - که چی را فراموش کنی؟ میخواره همانطور که سرش را میانداخت پایین گفت: - سرشکستهگیم را. شازده کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: - سرشکستهگی از چی؟ میخواره جواب داد: - سرشکستهگی میخواره بودنم را. این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همانجور که میرفت تو دلش میگفت: - این آدم بزرگها راستی راستی چه قدر عجیبند!
|
About![]()
Home
|