تبليغاتX
رها -

رها

پرواز در اوج

خودپسندی

شازده کوچولو در سیاره دوم

اخترک دوم مسکن آدم خودپسندی بود. خودپسند چشمش که به شازده کوچولو افتاد از همان‌دور داد زد: - به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند! (آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند)

شازده کوچولو گفت: * سلام! چه کلاه عجیب و غریبی سرتان گذاشته‌اید!

خودپسند جواب داد: - مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متأسفانه تنابنده‌یی گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.

شازده کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: * چی؟

خودپسند گفت: - دست‌هایت را بزن به همدیگر.

شازده کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.

شازده کوچولو با خودش گفت: «دیدن این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدن پادشاه است».

و دوباره بنا کرد به دست زدن و خود پسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن. پس از پنج دقیقه‌ایی شازده کوچولو از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: *چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟

اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.

از شازده کوچولو پرسید: - تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟

*ستایش و تحسین یعنی چه؟‌

یعنی قبول این که من خوش قیافه‌ترین و خوشپوش‌ترین و ثروتمند‌ترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.

* آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.

- با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.

شازده کوچولو نیمچه شانه‌یی بالا انداخت و گفت: *خب، ستایشت کردم.آما آخر واقعاً چیه این برایت جالب است؟

شازده کوچولو به راه افتاد و همان‌طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: * این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت2 PMتوسط (پرواز) | |