تبليغاتX
رها -

رها

پرواز در اوج

شازده کوچولو(شهریار) سفرش رو آغاز می‌کنه

 

حس سلطه طلبی

به اولین سیاره(اخترک) می‌رسه؛ اخترک اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی و قاقم رو اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:

- خب، این هم رعیت!

شهریار کوچولو از خودش پرسید: - او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه ‌جوری می‌تواند بشناسدم؟

دیگر اینش را نخوانده بود که دنیا برای پادشاه‌ها به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

پادشاه که می‌دید بالاخره شاه کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: - بیا جلو که بهتر ببینمت.

شهریار کوچولو با چشم پی جایی گشت که بنشیند اما شنل قاقم حضرت پادشاهی تمام اخترک را گرفته بود. ناچار همان‌طور سر پا مانند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.

پادشاه بهش گفت: - خمیازه کشیدن در حضور حضرت سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم.

شهریار کوچولو که سخت خجل شده بود درآمد که: - دست خودم نیست: از سفر دور و درازی میام و هیچ هم نخوابیده‌ام.

پادشاه گفت:- خب، خب، پس بت امر می‌کنم خمیازه بکشی.

سال‌هاست خمیازه کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.

شهریار کوچولو که سرخ شده بود گفت: - آخر این‌جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.

پادشاه گفت: - هوم! هوم! خب، پس من بت امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.

تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط در بند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمش از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاه تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری را که صادر می کرد اوامری بود منطقی. مثلاً خیلی راحت درآمد که:

«اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و او اطاعت نکند تقصیر او نیست که، تقصیر خودم است»

.

.

.

-اگر اعلی حضرت مایلند اوامرشان دقیقاً اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌یی در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلاً می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه زحمت را کم کنم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...

چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دودل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد. آن وقت با شتاب فریاد زد: - تو را سفیر خودمان فرمودیم!

حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان‌طور که به سفرش ادامه می‌داد تو دلش می‌گفت: - این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!!!

...

شازده کوچولو کتاب آنتوان دوسنت اگزوپه ری به زبان خیلی روان (کودکانه) فلسفه زندگی رو تو دلش داره

تقدیم به تو آنتوان خیلی بی نظیری

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت4 PMتوسط (پرواز) | |