تبليغاتX
رها

رها

پرواز در اوج

تاجر‌پیشه

شازده کوچولو تو سیاره چهارم

اخترک چهارم اخترک مرد تجارت پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شازده کوچولو حتی سرش را هم بلند نکرد.

شازده کوچولو گفت: - سلام. آتش سیگارتان خاموش شده.

- سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت سلام. پانزده و هفت .... وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و...اوف! پس جمعش می‌کند پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یک.

- پانصد میلیون چی؟

تاجر پیشه سرش را بلند کرد: - تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار موی دماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام سوراخ پیدایش شد. صدای وحشتانکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بیچاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم وقت یللی تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی ... این هم بار سومش! ... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و ...

- این همه میلیون چی؟

تاجر پیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: - میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌یی وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.

- مگس؟

- نه بابا. این چیزهای کوچولویی که برق می‌زنند.

- زنبور عسل؟

- نه بابا! همین چیزهایی کوچولوی طلایی که ولنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصاً آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمی‌کنم.

- آها، ستاره؟

- خودش است: ستاره.

- خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟

- پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیم و دقیق.

- خب، به چه دردت می‌خورند؟

- هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.

- ستاره‌ها را؟

- آره خب.

- آخر من به یک پادشاهی برخوردم که ...

- پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بلکه به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.

- خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟

- که دارا بشوم.

- خب، دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟

- به این کار که، اگر کسی ستاره‌یی پیدا کرد من ازش بخرم.

شازده کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌برد».باز ازش پرسید: - چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟

- تاجر پیشه بی‌درنگ با اخم و تخم پرسید: - این ستاره‌ها مال کی‌اند؟

- چه می‌دانم؟ مال هیچ‌کس.

- پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.

- همین کافی است؟

- البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌یی کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.

شازده کوچولو گفت: - این‌ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟

تاجر پیشه گفت: - اداره‌شان می‌کنم، همین‌جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.

شازده کوچولو که هنوز این حرف تو کتش نرفته بود. گفت: - اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!!

- نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.

- اینی که گفتی یعنی چه؟‌

- یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.

- همه‌اش همین؟

- آره همین کافی است.

شازده کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن‌قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌بزرگ‌ها فرق می‌کرد.

باز گفت: - من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. ....تو چه فایده‌یی به حال ستاره‌ها داری؟

تاجر پیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شازده کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان‌جور که به سفرش ادامه می‌داد تو دلش می‌گفت: - این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

+نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت9 PMتوسط (پرواز) | |

عشق پاک کفاره گناهان است.

                        پیامبر اکرم (ص)

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت10 PMتوسط (پرواز) | |

ضعیف‌النفس

شازده کوچولو تو سیاره سوم

تو اخترک بعدی مِی‌خواره‌ایی می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.

به می‌خواره که صم بکم پشت یک بطری خالی و یکی دوتا بطری پر نشسته بود گفت: - چه کار داری می‌کنی؟

می‌خواره با لحن غمزده‌یی جواب داد: - می‌ می‌زنم.

شازده کوچولو پرسید: - می‌ می‌زنی که چی؟

می‌خواره جواب داد: - که فراموش کنم.

شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: - که چی‌ را فراموش کنی؟

می‌خواره همان‌طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: - سرشکسته‌گیم را.

شازده‌ کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: - سرشکسته‌گی از چی؟

می‌خواره جواب داد: - سرشکسته‌گی می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان‌جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: - این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

+نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت11 AMتوسط (پرواز) | |

سلام به دوستای خوب خودم

این مطالب را جایی خوندم قشنگ بود گفتم اینجا بیارمش

اگر دوست داشتین بخونین


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت8 AMتوسط (پرواز) | |