|
خودپسندی شازده کوچولو در سیاره دوم اخترک دوم مسکن آدم خودپسندی بود. خودپسند چشمش که به شازده کوچولو افتاد از هماندور داد زد: - بهبه! این هم یک ستایشگر که دارد میآید مرا ببیند! (آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند) شازده کوچولو گفت: * سلام! چه کلاه عجیب و غریبی سرتان گذاشتهاید! خودپسند جواب داد: - مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستایشگرهایم بلند میشود. گیرم متأسفانه تنابندهیی گذارش به این طرفها نمیافتد. شازده کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: * چی؟ خودپسند گفت: - دستهایت را بزن به همدیگر. شازده کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد. شازده کوچولو با خودش گفت: «دیدن این تفریحش خیلی بیشتر از دیدن پادشاه است». و دوباره بنا کرد به دست زدن و خود پسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن. پس از پنج دقیقهایی شازده کوچولو از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: *چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟ اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمیشنوند. از شازده کوچولو پرسید: - تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟ *ستایش و تحسین یعنی چه؟ یعنی قبول این که من خوش قیافهترین و خوشپوشترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم. * آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت. - با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن. شازده کوچولو نیمچه شانهیی بالا انداخت و گفت: *خب، ستایشت کردم.آما آخر واقعاً چیه این برایت جالب است؟ شازده کوچولو به راه افتاد و همانطور که میرفت تو دلش میگفت: * این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بود و نبود من تو بودی بدونم هرچی باشم بیتو هیچم بدونم فرصت بودن تو بودی من يک قطره ام........................... تو يک دريا؛ من يک پرنده ام .......................... تو یک آواز؛ من يک ابرم................................. تو يک آسمان؛ من يک بهانه ام ........................... تو دليل پرواز
واسه تو از ته قلبم
شازده کوچولو(شهریار) سفرش رو آغاز میکنه حس سلطه طلبی به اولین سیاره(اخترک) میرسه؛ اخترک اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی و قاقم رو اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد: - خب، این هم رعیت! شهریار کوچولو از خودش پرسید: - او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری میتواند بشناسدم؟ دیگر اینش را نخوانده بود که دنیا برای پادشاهها به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب میآیند. پادشاه که میدید بالاخره شاه کسی شده و از این بابت کبکش خروس میخواند گفت: - بیا جلو که بهتر ببینمت. شهریار کوچولو با چشم پی جایی گشت که بنشیند اما شنل قاقم حضرت پادشاهی تمام اخترک را گرفته بود. ناچار همانطور سر پا مانند و چون سخت خسته بود به دهندره افتاد. پادشاه بهش گفت: - خمیازه کشیدن در حضور حضرت سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن میکنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده بود درآمد که: - دست خودم نیست: از سفر دور و درازی میام و هیچ هم نخوابیدهام. پادشاه گفت:- خب، خب، پس بت امر میکنم خمیازه بکشی. سالهاست خمیازه کشیدن کسی را ندیدهام برایم تازگی دارد. یالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است. شهریار کوچولو که سرخ شده بود گفت: - آخر اینجوری من دست و پایم را گم میکنم... دیگر نمیتوانم. پادشاه گفت: - هوم! هوم! خب، پس من بت امر میکنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه. تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود. پادشاه فقط در بند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانیها هم هیچ نرمش از خودش نشان نمیداد. یک پادشاه تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری را که صادر می کرد اوامری بود منطقی. مثلاً خیلی راحت درآمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغهای دریایی بشود و او اطاعت نکند تقصیر او نیست که، تقصیر خودم است» . . . -اگر اعلی حضرت مایلند اوامرشان دقیقاً اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهیی در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلاً میتوانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه زحمت را کم کنم. تصور میکنم زمینهاش هم آماده باشد... چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دودل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد. آن وقت با شتاب فریاد زد: - تو را سفیر خودمان فرمودیم! حالت بسیار شکوهمندی داشت. شهریار کوچولو همانطور که به سفرش ادامه میداد تو دلش میگفت: - این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!!! ... شازده کوچولو کتاب آنتوان دوسنت اگزوپه ری به زبان خیلی روان (کودکانه) فلسفه زندگی رو تو دلش داره تقدیم به تو آنتوان خیلی بی نظیری
روزی سلطانی به اطرافیانش گفت: چه کسی میتواند این گوسفند را ببرد و یکسال دیگر بیاورد بدون آنکه ذرهای چاق یا لاغر شده باشد. اطرافیان همه با تعجب گفتند مگر میشود اگر به آن غذا بدهیم چاق میشود و اگر ندهیم لاغر میشود. در این میان یک نفر قبول کرد. بعد از یکسال او با گوسفند بازگشت در حالی که باعث حیرت همگان شد چون گوسفند نه ذرهای چاق و نه ذرهای لاغر شده بود. از او پرسیدند: چه کردی؟ گفت: هیچ من هر چه گوسفند غذا میخواست به او میدادم اما در آخر روز گرگی را از جلوی او عبور میدادم و او هرچه خورده بود از گوشت تنش آب میشد. خداوند نیز با بندههایی که دوستشان دارد چنین میکند بعد از مدتی بر آنها بیماری و غصه و بلا نازل میکند تا آنچه از حرام بر تن آنها روییده آب شود چنین میشود که همان طور که آمده بودند بازمیگردند. این مثال شبیه یاد مرگ برای بندگان خوب خداست. اگر بندگان خوب خدا همیشه به یاد مرگ باشند نیازی به این بلاها نیست. حاجآقا دولابی
|
About![]()
Home
|