تبليغاتX
رها

رها

پرواز در اوج

همه چیز رو بچه ها باید از بزرگترها یاد بگیرند ولی سه نکته را بزرگترها باید از بچه ها بیاموزند:

 

۱- براحتی شاد شوند.

۲- با هر چیزی سر گرم شوند.

۳- هر چیزی که می خواهند آنقدر پابکوبند و جیغ بزنند تا مادر طبیعت آن چیز را به او بدهد.

 

+نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت11 AMتوسط (پرواز) | |

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت5 PMتوسط (پرواز) | |

شازده کوچولو تویه صحرا یه روباه کوچولوی زیبا می‌بیند...

شازده کوچولو: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چقدر دلم گرفته ...

روباه: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

شازده‌ کوچولو: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه: چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

شازده کوچولو:‌ ایجاد علاقه کردن؟

روباه: معلوم است. تو الان واسه من یک پسربچه‌ای مثل صدهزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی

 به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو

اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو برای من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌یی

می‌شوی و من برای تو.

...

روباه: اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

شازده‌کوچولو: دلم که خیلی می‌خواهد ، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی

 چیزها سر درآرم.

روباه: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می‌کند می‌تواند سر درآرد. آدم‌ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها

وقت ندارند. همه‌چیز را همین‌جور حاضر آماده از دکان‌ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست

معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شازده کوچولو: راهش چیست؟‌

روباه: باید خیلی صبور باشی ، اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها

می نشینی. من زیرچشمی نگاهت می‌کنم و تو لام تا کام هیچی نمی‌گویی،‌چون سرچشمه‌ی همه‌ی

سوء تفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از

ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی

می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی

 را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی‌وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده

 کنم؟... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود

فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. ...

 

+نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت7 PMتوسط (پرواز) | |

قابل توجه کسانی که به سرکوب اغتشاش خیابانی اعتراض کردند!!!

۱)در مرزهای ایران و عراق نیروهای تا دندان مسلح آمریکا در حال آماده باش کامل برای حمله به ایران بودند تا بتوانند در یک فرصت مناسب با استفاده از توجیهی به اسم کمک به مردم ایران و ایجاد امنیت به ایران حمله کنند!!!

(جالب توجه این است که بعد از طوفان آریزونا در آمریکای جنوبی بعد از سه ماه هنوز اجساد از طرف دولت جمع‌آوری نشده بود و وضع به همان شکلی بود که طوفان آمده بود و از طرف سازمان ملل به آنها کمک شد!!!!!!!!!! در حالی که بودجه‌های آمریکا برای حفظ امنیت در افغانستان و عراق خرج می‌شد!!!!!!)

همانطور که به عراقی‌ها و افغانستان امنیت دادند!!!!!

 

۲) در یک خانواده وقتی کودکی که نمی‌فهمد یا نوجوانی که عقلش نمی‌ رسد شیطنت می‌کند یا کار بی‌عقلانه‌ای می‌کند یک بار توسط بزرگتر تذکر داده می‌شود ، دوبار تذکر داده می‌شود ، برای بار سوم با توسری از او استقبال خواهد شد!!‌ هرچند آن موقع او بسیار ناراحت شده و عصبانی شود ولی بعدا می‌فهمد که مصلحت خانواده این طور بوده.

 

۳) در جریان این اعتراضات به ظاهر اصلاح طلبانه :

دزدی از مغازه‌ها

شکستن اموال عمومی و مخصوصاً عابر بانک‌ها و شیشه مغازه‌ها

تعرض به دختران و زنان

استفاده منافقان و گروهک‌های زخم خورده و وارد شدن آنها به صحنه

و...

 

در پس این همه خسارت آیا اعتراض به پلیس که چرا جلوی این ناامنی‌ها را نمی‌گیرند؟‌ و توصیه‌های مکرر از تلویزیون از طرف مقامات که این اغتشاش است و اعتراض را از راه‌های قانونی پیگیری کنید.

 

شما قضاوت کنید ؟؟؟!!!!!

 آیا باز هم باید دولت را مقصر دانست؟‌؟؟؟

آیا در کشورهای دیگر مخصوصاً در خود امریکا با این گونه اغتشاشات چه می‌کنند؟؟؟؟

آیا وقتی رهبر می‌گوید اینها باعث نفاق است بس است دیگر؟؟ و آقایان چشم می‌گویند و بعد بطور موذیانه به طرفداران می‌گویند ادامه دهید و خودشان زن و بچه‌شان را به انگلیس می‌فرستند در امنیت و مردم ساده‌اندیش را به خیابان می‌فرستند برای گرفتن حق؟؟؟!!!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت11 PMتوسط (پرواز) | |

یک مقایسه جالب

 

در زمان حضرت علی (ع) قرآن ها را بر سر نیزه زدند و هر چه حضرت و مالک گفتند که این حیله است امثال اشعری ها قبول نکردند و همه با هم دست به یکی کردند و پشت امام را خالی کردند  و خون به جگر امام و مالک کردند.

خوارج طوری از امام یاد می‌کردند که با اینکه ایشان اولین مرد مسلمان شده به پیامبر بودند او را کافر می‌دانستند مردم طوری از ایشان دور شده بودند که وقتی ایشان را در محراب شهید کردند تعجب می‌کردند که مگر او نماز هم می‌خواند!!!!!!!!!!!!!!!!

کسانی هم مثل الان علی الهی ها که او را در حد خدا می‌پرستند.!!!

با زدن پارچه سبز و گفتن یا حسین یا حسینی که در روز عاشورا شنیده نمی‌شود و کسانی که حتی از مسلمانی و امام حسین (ع)چیزی نمی‌دانند حتی در روز عاشورا نمازی نمی‌خوانند و عزاداری نمی‌کنند و به عنوان زن و مرد شیعه با ظاهری غرب زده و جلف در اجتماع حاضر می‌شوند که آبروز مسلمانی و شیعه را می‌برند.

بردن سیدی طوری که از امامش هم اینطور یاد نمی‌کنند.

حضور در صف‌های اعتراض طوری که حتی برای نمازشان این طور عجله نمی‌کنند.

هزینه کردن برای او طوری که حتی یک ریال برای دینشان و شیعه بودنشان خرج نمی‌کنند.

اطاعت از امثال ایشان طوری که از خدایشان چه برسد به رهبرشان و ولایت فقیهشان این طور اطاعت نمی‌کنند.

رد کردن هر گونه منطق و دلیل !!!!!!!!!

 

کمی فکر کنیم داریم کجا می‌رویم.

چرا آمریکا و فرانسه از اغتشاش‌گران حمایت می‌کنند!!!؟؟؟؟

چرا مافیای ایران از او حمایت می‌کنند؟؟؟!!!

اگر هر چیزی مد شد و عده‌ای داد زدند آن حرف جای تأمل ندارد؟؟؟؟

 

چه نفعی برایشان دارد که امثال موسوی‌ها انتخاب شوند؟‌؟؟؟

 

چرا هر سه کاندیدا بر علیه احمدی‌نژاد دست به یکی کردند؟؟؟

 

نمک نشناسی تا کجا تا جایی که همه زحمات خالصانه را ندیده بگیریم و نبینیم که او از چه کسی دارد حمایت می‌کند و سنگ چه کسانی را بر سینه می‌زند

مگر تا همین چند وقت پیش نبود که همه می‌گفتند در این نظام چه بخور بخورهایی است ؟؟؟ خاتمی هواپیمای شخصی‌اش را پس نمی‌دهد و بعد از صلب مسئولیت باز هم به حج و سفر می‌رود با استفاده از امکانات دولتی؟؟؟

 

 

اگر یک نفر خواب باشد با تکان دادنش بیدار خواهد شد

 

اما اگر خودش را به خواب زده باشد هرچه تلاش کنی بیدار نخواهد شد.

 

فقط کمی منطقی باشیم و کمی دلائل را کنار هم بگزاریم 

اگر در زمان حضرت علی و امام حسین بودیم در کدام صف قرار می‌گرفتیم؟؟!!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت9 AMتوسط (پرواز) | |

خداوند در چند جا به بنده‌هاش می‌خنده

۱- جایی که بنده‌هاش دست به یکی کنند بخواهند کسی را پایین بیاورند و خداوند بخواهد او را بالا ببرد.

۲- جایی که بنده‌هاش دست به یکی کنند بخواهند کسی را بالا ببرند و خداوند بخواهد او را پایین ببرد.

احمدی‌نژاد دوست داریم تو یک بسیجی واقعی هستی

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت9 AMتوسط (پرواز) | |

کسی که به او ستم شده است گناهی بر او نیست که

 

آشکارا از ستم کننده به بدی یاد کندن و خدا همه

 

سخنان را می‌شنود و از آنها آگاه است.

 

سوره نساء آیه ۱۴۸ ترجمه بر اساس تفسیر المیزان

 

 

دوست داریم احمدی نژاد

 

+نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت1 PMتوسط (پرواز) | |

به نظر شما موسوی چیز شد:

الف. ناک اوت شد

ب- ضربه فنی شد.

ج- له شد

د- مرد

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت7 PMتوسط (پرواز) | |

 

صلوات بر محمد (ص)

 

عیدتون مبارک

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت2 PMتوسط (پرواز) | |

تولدت مبارک

 

امیدوارم صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشی

 

+نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت9 PMتوسط (پرواز) | |

زمستان

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان  است.

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی.

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هرشبت، لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خوردة رنجور.

منم، دشمنام پست آفرینش، نغمة ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت‌های بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است.

(اخوان ثالث)

+نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت9 PMتوسط (پرواز) | |

اگر عالم همه پر خار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بیکار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و

جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد

+نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت1 PMتوسط (پرواز) | |

در هنگام تولد به نظر می رسد که ما به یک اتاق وارد می‌شویم و انگار تا هنگام مرگ در همان اتاق باقی می‌مانیم. گهگاه سعی می‌کنیم با کوبیدن به سایر درها به بقیه اتاق‌ها هم برسیم، ولی موفق نمی‌شویم. برای گشودن در به سوی هشیاری متعالی، بایستی آنرا به درون خویش بگشاییم. هنگامی که متوجه می‌شوید مجبور نیستید در یک اتاق هشیاری محبوس باقی بمانید، جهت دید خود را تغییر می‌دهید و این، لحظه تصمیم‌گیری برای رها شدن است.

آزادی توان ترک تنها اتاق هشیاری، هنگام تولد ماست. در آن اتاق شما محدودیت‌های زندگی خود را می‌آموزید. در بیرون آن اتاق شما می‌آموزید که زندگی شما امکانات نامحدودی دارد.

اگر بتوانید بدون نابودی عزت نفس از ارزش خود حمایت کنید، آزادید.

 

آرتور شوپنهاور: هر کس محدودیت‌های دید خودش را به جای محدودیت‌های جهان می‌گیرد.

فلوریندا: آزادی به بهای ماسکی که دارید تمام می‌شود.

ژانیس ژوپلین: آزادی، تنها کلمه دیگری برای این است که من چیزی برای از دست دادن ندارم.

 

+نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت10 AMتوسط (پرواز) | |

تاجر‌پیشه

شازده کوچولو تو سیاره چهارم

اخترک چهارم اخترک مرد تجارت پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شازده کوچولو حتی سرش را هم بلند نکرد.

شازده کوچولو گفت: - سلام. آتش سیگارتان خاموش شده.

- سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت سلام. پانزده و هفت .... وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و...اوف! پس جمعش می‌کند پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یک.

- پانصد میلیون چی؟

تاجر پیشه سرش را بلند کرد: - تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار موی دماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام سوراخ پیدایش شد. صدای وحشتانکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بیچاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم وقت یللی تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی ... این هم بار سومش! ... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و ...

- این همه میلیون چی؟

تاجر پیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: - میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌یی وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.

- مگس؟

- نه بابا. این چیزهای کوچولویی که برق می‌زنند.

- زنبور عسل؟

- نه بابا! همین چیزهایی کوچولوی طلایی که ولنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصاً آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمی‌کنم.

- آها، ستاره؟

- خودش است: ستاره.

- خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟

- پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیم و دقیق.

- خب، به چه دردت می‌خورند؟

- هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.

- ستاره‌ها را؟

- آره خب.

- آخر من به یک پادشاهی برخوردم که ...

- پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بلکه به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.

- خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟

- که دارا بشوم.

- خب، دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟

- به این کار که، اگر کسی ستاره‌یی پیدا کرد من ازش بخرم.

شازده کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌برد».باز ازش پرسید: - چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟

- تاجر پیشه بی‌درنگ با اخم و تخم پرسید: - این ستاره‌ها مال کی‌اند؟

- چه می‌دانم؟ مال هیچ‌کس.

- پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.

- همین کافی است؟

- البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌یی کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.

شازده کوچولو گفت: - این‌ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟

تاجر پیشه گفت: - اداره‌شان می‌کنم، همین‌جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.

شازده کوچولو که هنوز این حرف تو کتش نرفته بود. گفت: - اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!!

- نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.

- اینی که گفتی یعنی چه؟‌

- یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.

- همه‌اش همین؟

- آره همین کافی است.

شازده کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن‌قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌بزرگ‌ها فرق می‌کرد.

باز گفت: - من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. ....تو چه فایده‌یی به حال ستاره‌ها داری؟

تاجر پیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شازده کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان‌جور که به سفرش ادامه می‌داد تو دلش می‌گفت: - این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

+نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت9 PMتوسط (پرواز) | |

عشق پاک کفاره گناهان است.

                        پیامبر اکرم (ص)

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت10 PMتوسط (پرواز) | |

ضعیف‌النفس

شازده کوچولو تو سیاره سوم

تو اخترک بعدی مِی‌خواره‌ایی می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.

به می‌خواره که صم بکم پشت یک بطری خالی و یکی دوتا بطری پر نشسته بود گفت: - چه کار داری می‌کنی؟

می‌خواره با لحن غمزده‌یی جواب داد: - می‌ می‌زنم.

شازده کوچولو پرسید: - می‌ می‌زنی که چی؟

می‌خواره جواب داد: - که فراموش کنم.

شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: - که چی‌ را فراموش کنی؟

می‌خواره همان‌طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: - سرشکسته‌گیم را.

شازده‌ کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: - سرشکسته‌گی از چی؟

می‌خواره جواب داد: - سرشکسته‌گی می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان‌جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: - این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

+نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت11 AMتوسط (پرواز) | |

سلام به دوستای خوب خودم

این مطالب را جایی خوندم قشنگ بود گفتم اینجا بیارمش

اگر دوست داشتین بخونین


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت8 AMتوسط (پرواز) | |

خودپسندی

شازده کوچولو در سیاره دوم

اخترک دوم مسکن آدم خودپسندی بود. خودپسند چشمش که به شازده کوچولو افتاد از همان‌دور داد زد: - به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند! (آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند)

شازده کوچولو گفت: * سلام! چه کلاه عجیب و غریبی سرتان گذاشته‌اید!

خودپسند جواب داد: - مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متأسفانه تنابنده‌یی گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.

شازده کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: * چی؟

خودپسند گفت: - دست‌هایت را بزن به همدیگر.

شازده کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.

شازده کوچولو با خودش گفت: «دیدن این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدن پادشاه است».

و دوباره بنا کرد به دست زدن و خود پسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن. پس از پنج دقیقه‌ایی شازده کوچولو از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: *چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟

اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.

از شازده کوچولو پرسید: - تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟

*ستایش و تحسین یعنی چه؟‌

یعنی قبول این که من خوش قیافه‌ترین و خوشپوش‌ترین و ثروتمند‌ترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.

* آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.

- با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.

شازده کوچولو نیمچه شانه‌یی بالا انداخت و گفت: *خب، ستایشت کردم.آما آخر واقعاً چیه این برایت جالب است؟

شازده کوچولو به راه افتاد و همان‌طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: * این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت2 PMتوسط (پرواز) | |

 

به نابودی کشوندیم تا بدونم

همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هرچی باشم بی‌تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی

 

    من يک قطره ام........................... تو يک دريا؛

من يک پرنده ام .......................... تو  یک آواز؛

           من يک ابرم................................. تو يک آسمان؛

               من يک بهانه ام ........................... تو دليل پرواز

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت9 PMتوسط (پرواز) | |

السلام علیک یا موسی الرضا(ع)

 

سلام امام رضا

 

تولدت مبارک ای امام معصوم و پاک

دوست دارم

واسه تو از ته قلبم

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت11 AMتوسط (پرواز) |

شازده کوچولو(شهریار) سفرش رو آغاز می‌کنه

 

حس سلطه طلبی

به اولین سیاره(اخترک) می‌رسه؛ اخترک اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی و قاقم رو اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:

- خب، این هم رعیت!

شهریار کوچولو از خودش پرسید: - او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه ‌جوری می‌تواند بشناسدم؟

دیگر اینش را نخوانده بود که دنیا برای پادشاه‌ها به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

پادشاه که می‌دید بالاخره شاه کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: - بیا جلو که بهتر ببینمت.

شهریار کوچولو با چشم پی جایی گشت که بنشیند اما شنل قاقم حضرت پادشاهی تمام اخترک را گرفته بود. ناچار همان‌طور سر پا مانند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.

پادشاه بهش گفت: - خمیازه کشیدن در حضور حضرت سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم.

شهریار کوچولو که سخت خجل شده بود درآمد که: - دست خودم نیست: از سفر دور و درازی میام و هیچ هم نخوابیده‌ام.

پادشاه گفت:- خب، خب، پس بت امر می‌کنم خمیازه بکشی.

سال‌هاست خمیازه کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.

شهریار کوچولو که سرخ شده بود گفت: - آخر این‌جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.

پادشاه گفت: - هوم! هوم! خب، پس من بت امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.

تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط در بند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمش از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاه تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری را که صادر می کرد اوامری بود منطقی. مثلاً خیلی راحت درآمد که:

«اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و او اطاعت نکند تقصیر او نیست که، تقصیر خودم است»

.

.

.

-اگر اعلی حضرت مایلند اوامرشان دقیقاً اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌یی در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلاً می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه زحمت را کم کنم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...

چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دودل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد. آن وقت با شتاب فریاد زد: - تو را سفیر خودمان فرمودیم!

حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان‌طور که به سفرش ادامه می‌داد تو دلش می‌گفت: - این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!!!

...

شازده کوچولو کتاب آنتوان دوسنت اگزوپه ری به زبان خیلی روان (کودکانه) فلسفه زندگی رو تو دلش داره

تقدیم به تو آنتوان خیلی بی نظیری

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت4 PMتوسط (پرواز) | |

یاد مرگ

روزی سلطانی به اطرافیانش گفت: چه کسی می‌تواند این گوسفند را ببرد و یکسال دیگر بیاورد بدون آنکه ذره‌ای چاق یا لاغر شده باشد.

اطرافیان همه با تعجب گفتند مگر می‌شود اگر به آن غذا بدهیم چاق می‌شود و اگر ندهیم لاغر می‌شود. در این میان یک نفر قبول کرد.

بعد از یکسال او با گوسفند بازگشت در حالی که باعث حیرت همگان شد چون گوسفند نه ذره‌ای چاق و نه ذره‌ای لاغر شده بود.

از او پرسیدند: چه کردی؟

گفت: هیچ من هر چه گوسفند غذا می‌خواست به او می‌دادم اما در آخر روز گرگی را از جلوی او عبور می‌دادم و او هرچه خورده بود از گوشت تنش آب می‌شد.

خداوند نیز با بنده‌هایی که دوستشان دارد چنین می‌کند بعد از مدتی بر آنها بیماری و غصه و بلا نازل می‌کند تا آنچه از حرام بر تن آنها روییده آب شود چنین می‌شود که همان طور که آمده بودند بازمی‌گردند.

این مثال شبیه یاد مرگ برای بندگان خوب خداست. اگر بندگان خوب خدا همیشه به یاد مرگ باشند نیازی به این بلاها نیست.

حاج‌آقا دولابی

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت11 PMتوسط (پرواز) | |

 اگر می‌‌خواهید کشتی بزرگی را هدایت کنید آنرا باید در قسمت عمیق آب امتحان کنید،

زیرا تعداد افرادی که مایلند زورقها را در آبهای کم عمق هدایت نمایند، بسیار زیاد است.

                                                                                             (کنرادهیلتون)

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت3 PMتوسط (پرواز) | |

هر رفتار دیگران که موجب آزار ما می شود

موجب شناخت بیشتر خودمان نیز خواهد شد.

                                                  ( کارل یونگ)

 

+نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت3 PMتوسط (پرواز) | |

یه روز پسره عاشق یه دختره می‌شه

می‌ره به دختره می‌گه من عاشقت شدم

دختره می‌گه من یه خواهر دارم که از من خیلی زیباتره برو سراغ اون

پسر می‌ره ولی با یه دختر خیلی زشت مواجه می‌شه

برمی‌گرده پیش دختره بهش می‌گه:

چرا به من دروغ گفتی؟

دختره می‌گه:

خب تو هم به من دروغ گفتی.

+نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت9 PMتوسط (پرواز) | |

در یک لحظه از زمان شما «هیچ – جا» نبودید.

یک لحظه قبل از آبستنی هیچ‌جا نبودید و بعد

در یک لحظه مقدس از هیچ‌جا به «اکنون- اینجا» آمدید.

و باز لحظه مقدس دیگری فرا می‌رسد

که از اکنون – اینجا به هیچ‌جا خواهید رفت؛

ما این لحظه را مرگ می‌نامیم.

با وجود این هستی‌الهی تغییر‌ناپذیر،ابدی و نادیدنی،‌

شما بعد از مرگ هم به زندگی ادامه خواهید داد.

                     

خود مقدس شما هرگز به دنیا نیامده و هرگز نخواهد مرد.

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت2 AMتوسط (پرواز) | |

بزرگترین چالش زندگی شما

تصمیم گیری برای رها شدن است.

                                                                      «وین دایر»

                     

بزرگترین جستجوی بشر

یافتن راهی برای انسان شدن است.

                                                                 «امانوئل کانت»

+نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت11 PMتوسط (پرواز) | |

منتظر نشو

زمان مناسب هرگز فرا نخواهد رسید.

از همان جایی که ایستاده ای آغاز کن

با هر وسیله ای که در اختیار داری حرکت کن

و وقتی به راه افتادی در مسیر حرکت خود

ابزار بهتری خواهی یافت.

                                                  (ناپلئون هیل)

+نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت4 PMتوسط (پرواز) | |

 

سکوت تنها صدای خدای ماست

                                                                                                   «هرمن ملوی»               

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت8 PMتوسط (پرواز) | |

پرنده ای را که دوستش داری رها کن

اگر دوستت داشته باشد بسویت باز می گردد

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت0 AMتوسط (پرواز) | |